هالوین در مونترال

سلام به همگی

دیشب اینجا هالوین بود واین اولین هالوین عمرم بود بالاخره من هم در سن ٣۵ سالگی هالوین را دیدم.بدون اغراق خیلی ذوق زده بودم و فکر کنم کودک درونم بدجوری پریده بود بیرون

اساسا من از سنت هایی که شادی آفرینه خوشم میاد تو ایران هم که بودم کریسمس وشب یلدا را با هم جشن می گرفتم. یک میز انارو حافظ  و ... یک میز هم درخت کریسمس و جوراب و ..... بخصوص که تولد دخترم در همین ایامه.همیشه مهمونی می دادم.

اینجا هم از یکی دو ماه پیش حال و هوای هالوین بود .دخترم تو مدرسه جشن داشتن و برای همین برای اون لباس  و تجهیزات مربوطه را خریدیم. خودم هم از رو نرفتم و برای خودم هم کلاه  و... خریدم و جادوگر شدم. خوب  بگذریم از اینکه ما اینجا کار نداریم هنوز و این جور خرج ها کمی تا قسمتی نباید انجام بشه ولی من نتونستم خودم رو کنترل کنم.و جادوگر شدم .ضمنا من تو مدرسه دهخدا که کلاس فارسی داره درس می دم.برای همین اونجا هم جشن بود و من به عنوان خانم معلم نباید از شاگرد هام کم نمی آوردم.  چون بچه ها خیلی براشون هالوین مهمه.خلاصه دیشب ما حاضر شدیم با دخترم و همسر محترم ساعت ۶ رفتیم تو خیابابون. اینجا بچه ها در خونه ها یی که تزیین شدن در می زنند و شکلات و آبنبات و .. می گیرند .تقریبا شبیه قاشق زنی.

تقریبا از هر ۴ تا خونه یکشون برای هالوین تدارک دیده بود.دیشب دخترم ٢ ساعت تو کوچه های اطراف خونه می چرخید در خونه ها رو می زد و شکلات می ریخت تو کیسه مخصوص هالوینش. یکی از همسایه ها که سال هاست مقیم اینجاست و بلغاریه به من گفته بود کیسه اضافی ببر چون جا کم می آری

 خلاصه فکر کنم به اندازه ٣ کیلو شکلات و آبنبات جمع کرد.دیگه خودش خسته شد و گفت برگردیم.وقتی آمدیم خونه این شکلات ها رو ریخت رو کاناپه. خیلی هیجان زده بود.راستش مامانش هم هیجان زده شده بود.

می خوام بگو مردم اینجا چقدر شادن و برای خوشحالی بچه ها همه خودشون را آماده کرده بودن. بیشتر خونه ها افراد مسن بودن و با مهربون در خونشون را برای بچه ها باز می کردن. اسسا احساس نمی کردم تو یک شهر بزرگم. انگار همه آشنا بودن و مال یک ده کوچولو. حس جالبی بود.

فکر می کنم یک وقت هایی هم خوبه آدم در لحظه زندگی کنه و به آینده فکر نکنه.

دیشب مونترال در هالوین خیلی خوشگل بود.مونترال دوست دارم با همه چیز های خوبت و بعضی وقتها هم برای تازه مهاجر ها ...

در ضمن اینجا هوا داره زمستونی می شه و دیگه سرد شده.حالا باید سرماش رو هم تجربه کنم.خوبی مهاجرت تو سن من (٣۵) اینه که تو سنی که دیگه تقریبا همه چیز روتین شده  همسرت معلومه کیه .تکلیف بچه دار شدنت هم معلوم شده و درس خوندنت هم دیگه یا تموم شده یا آخراشه .کار و شغلت هم معلومه .یکهو همه چیز عوض می شه و تو باید کلی چیز جدید تجربه کنی.راستش من احساس می کنم ١٠ تا ١٢ سال کوچک تر شدم. نمی دونم چرا؟؟ عین بچه ها ذوق می کنم.

راستی یکی دو روزه مغازه ها دارن تدارک کریسمس را می بینند. کلی درخت و .. گذاشتند.

راستی یادم رفت بگم .ترم اول کلاس فرانسه تموم شد . یک هفته تعطیل بودیم و فردا ترم جدید شروع می شه

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصی

همیشه خوش باشی

بهاره

بازم خبرهای خوب خدا رو شکر[گل]

مصی

سلام خیلی ها دلشون برای بچه ها شور می زنه از جمله دوست من که گفتم بیاد وبلاگ شما را ببینه موفق باشی[گل]

ستایش

سلام دوست عزیز ممکن است ازتون بپرسم شما در مونترال چه بانکی رو معرفی میکنید که از جمیع جهات خدمات بهتری بده؟ خیلی ممنونم

مونا

گلباران عزیز ممکنه ازتون بپرسم که اگه ما تو ایران به کلاسهای فرانسه سفارت بریم وقتی وارد کانادا شدیم آیا هزینه کلاسهایی که رفتیم و بهم می دن؟ مرسی

بابک

سلام مطالبتون درباره خطوط اتوبوس که معرفی کردید ، ضامن اجاره خانه با وجودی که فقط یک خط بود ، قراردادتون با وکیل برای روزهای اول و ارزشیابی مدارک خیلی جالب بودن!! و البته در باره در حال زندگی کردن اگه ازم من باشه همشو هیمنطوری دوست درام نه فقط بعضی وقتاشو ! [نیشخند]حیف که نمی شه.[ناراحت] شاد باشید

مصی

هالوین تمام شد داره کریسمس می آد اما هنوز ننوشتین

ساناز

سلام باران عزيز من از خوانندگان وبلاگ شما هستم.در مورد كار سئال داشتم آيا شما اصلا كار پيدا نكردين يا اگه پيدا كردين مناسب با شرايط شما نبوده ؟ميشه بيشتر توضيح بدين/منم 2 تا دوست تو مونترال دارم كه هنوز بعد از 6 ماه كار پيدا نكردند فكر ميكنم در مونترال شرايط پيدا كردن كار سخت تر از شهر هاي ديگه است.ممنون ميشم راهنمايي بفرماييد

بهاره

سلام نمی خوای چیزی بنوسی خیلی دیر شد اصلا خوبی ؟حتی جواب کامنتهاتو هم ندادی.!!!

assemani

[گل][گل][گل]فقط گل برای گلباران عزیز