کمتر از سه هفته مونده

تا کمتر از سه هفته دیگر من ایران را ترک خواهم کرد.

از ٢۵ اسفند تا ٨ فروردین رفته بودم شمال پیش مامان بزرگم .تمام تلاشم را کردم که ذهنم را در زمان حال نگه دارم و به آینده اصلا فکر نکنم .خوشبختانه موفق شدم .سخت ترین لحظه سفر خداحافظی از مادر بزرگم بود که خیلی خیلی دوستش دارم. اصولا من خیلی زود گریه میکنم .ولی پدر خودم را درآوردم تا جلو مادربزرگم اشک نریزم .

مادر بزرگم می گقت ممکنه من دیگه تورا نبینم واین حرف من را آتیش می زنه ولی چه کنم

الان نمیدونم اون همه شور و اشتیاق برای رفتن, ۴ سال انتظار برای این لحظه کجا رفته

ترس شدیدی تمام وجود من را گرفته .تمام مدت دلشوره دارم وتپش قلب.شبها هم نمی تونم بخوابم.

نمیدونم، تا حالا این جوری نشده بودم.

دلم نمی خواد این روز ها بگذره . از دو ماه پیش چمدون هام را گذاشته بودم تو پذیرایی و هی توش لباس و .. می ریختم ولی الان که موقع جمع کردن شده دستم نمی ره کاری کنم.

باورم نمیشه چرا اینجوری شدم.

اعتماد به نفسم را از دست دادم.بخصوص که دیگران تا من را می بینند می گوینند برنامه ات چیست .اونجا کار داری؟ اوضاع اقتصادی بده ؟ .....

برای من هم که همه چیز علامت سئواله. ادامه درسم ,کارم , کار همسرم ,عکس العمل دخترم ,و ..... یک دنیا علامت سئوال

بهر حال از فردا ١۴ فروردین باید بقیه مدارک لازم و چیز هایی را که لازم دارم جمع کنم .شاید اگر سرم گرم بشه حالم بهتر بشه.

واقعا راست می گن آدم خودش را هم نمی شناسه .من چنین حسی را تجربه نکرده بودم و اصلا فکر نمی کردم نزدیک رفتن این جوری بشم.فکر می کردم نزدیک سفر بشکن می زنم ولی ....

فقط می دونم  راهی را که شروع کردم باید و باید تا آخر برم با تمام سختی ها

/ 4 نظر / 11 بازدید
سیسیلی

عزیزم تو خط شکنی .... بسیار هم شجاع هستی :)

کیت

سلام این حالتی که شما دارید همه ما که قدم در راه مهاجرت گذاشتیم خواهیم داشت. نگران نباشید این حس هم طبیعیه. نمی گم اونجا سختی نداره. شما حتما مطالعه کردید و سختی های روزها، ماهها و حتی شاید چند سال اول رو می دونید. ولی به شما اطمینان می دم روزهای خوبی در پیشه. خواهر من با همین دلهره ها 1 سال پیش رفت از محل کارش مرخصی بدون حقوق گرفته بود و بعد از مدتی با اطمینانم زنگ زد و استعفا داد. خوشحال باشید و بشکن بزنید :)

ترجیحا گم نام

چه عجب شما تشریف آوردین دو سه خط نوشتید. من هم برناه ریزی کرده ام برای اواسط تابستان که بروم تورنتو. در مورد حسی که صحبت کردی می تونم کاملا درک کنم، البته من از نوع دیگرش. تو می ترسی خدایی نکرده دیگه مادر بزرگت رو نبینی من می ترسم دیگه پدر مادرم رو نبینم. همین اذیتم می کنه. حالا که موقع رفتن شده اصلا نمی خوام برم. البته من از اولش هم هیچ علاقه ای به رفتن نداشتم. ولی نمی دونم چرا دارم می رم.

arshk

negaran nabashin hamamun hamin hal ro darim hameye un kasaii ke daran mikkanan ke beran vazeshun haminjuriyeh vali chizi ke man az dustam ke ghablan raftan va tu Iran adam.haye movaffaghi NABUDAN hatta ine ke unvar kheili shad hastan don't worry Be Niagara Falls salam beresunin