گلباران

مهاجرت به کانادا- کبک
نویسنده : - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٧
 

حدود ٣ سال پیش مثل خیلی های دیگه تصمیم گرفتم برای آینده ای بهتر برای خودم -دخترم و همسرم جلای وطن (که تقریبا چیزی ازش نمونده )کنم.اولش همسرم خیلی موافق نبود ولی با کلی صحبت و حرف که آینده دخترمان در اینجا چنین است و چنان بالاخره موافقت کرد از یک وکیل برای مهاجرت به کانادا کمک بگیریم.

من هم ازیک وکیل (که تا الان در حق ما محبت بسیار کرده ) وقت گرفتم.بعد از بررسی های زیاد دیدیم که از طریق فدرال اگه اقدام کنیم خیلی طول می کشه و تمام موهامون سفید می شه. این بود که با توجه به شرایط من از نظر امتیاز رشته تحصیلی و سن قرار شد من main applicant  باشم و با قبول اینکه تا وقت مصاحبه بتونم فرانسه حرف بزنم (در حد متوسط) با کلی ذوق و شوق مدارک را آماده کردم البته همه بهتر می دونین چقدر آدم بالا وپایین می شه تا مدارک جمع می شه و ترجمه می شه خلاصه بعد از دو سه ماه همه مدارک حاضر شد و تقدیم وکیل محترم.

البته قرار شد 4000 دلار آمریکا هم در طول پروسه مربوطه به وکیل بدهیم +مخارج پست و ... 

1000 دلار پیش دادیم بعد از باز شدن فایلمان هم 1000دلار خلاصه اردیبهشت 1385 شماره فایل ما با سلام و صلوات آمد .من هم ذوق زده انگار که ویزام را گرفتم.

بلا فاصله هم رفتم کلاس فرانسه  اول کلاس عمومی و بعد هم خصوصی

گذشت و گذشت یک سال شد. و هیچ خبری از پرونده ما نشد .من هم دکترا قبول شدم و مشغول درس شدم و کم کم رفتن به کلاس فرانسه تعطیل شد و بجاش رفتم  تافل دادم. از این ور و اون ور می شندیدم که این پروسه خیلی طولانی است. و داشتم یواش یواش نا امید می شدم همسر محترمم هم می گفت 2000 دلارت را بردن و برات هیچ کار نکردن.خرداد 87 نزدیک امتحانات ترم 2 کلی درس وتحقیق و بچه و ... ناگهان ایمیل آمد که توی مهر ماه در سوریه مصاحبه دارید.

گیج شدم .یعنی خل شدم. 3 ماه بعد باید به فرانسه مصاحبه می کردم و تقریبا 9 ماه بود که اصلا هیچی فرانسه نخونده بودم و هر چی هم بلد بودم یادم رفته بود با چه مصیبتی اول امتحانات ترم رادادم .حواسم اصلا به درسام نبود ولی خدا را شکر تموم شد.و البته شاگرد اول شدم . بلافاصله با معلمم تماس گرفتم گفت:باشه ولی من مرداد می رم فرانسه و تا آخر شهریور نیستم .چه درده سرتون بدم .هفته ای سه روز می رفتم کلاس فرانسه ولی اون با من گرامر کار می کرد.می دونستم این جوری من نمی تونم حرف بزنم

وکیلم هم می گفت شما حتما توی این مدت حسابی فرانسه کار کردین. من هم روم نمیشد بگم نه.

وکیلم گفت من یک استاد فرانسه که تخصص آماده کردن برای مصاحبه رادارد به شما معرفی میکنم.  بهتره چند جلسه با اون کار کنین مثل کنسول با شما رفتار می کنه .من هم با آغوش باز قبول کردم

معجزه اتفاق افتاد و من تا آخر عمر مدیون این استاد عزیز هستم .ظرف فقط یک ماه تمام آنچه را که لازم بود من بدانم و راجع به آن صحبت کنم به من یاد داد و من تمام متن ها ( در مورد کار - تحصیل - انگیزه و. در مورد کانادا و به ویژه کبک..) را به فرانسه حفظ کردم و می تونستم 20 دقیقه پشت سر هم این مطالب را بگم.در ضمن وکیلم گفت درسته برای همسرتان فرانسه را امتیاز صفر زدیم ولی کنسول خوشش نمآید که اون نتونه فرانسه حرف بزنه.

همسر عزیر دو جلسه اومد کلاس استاد محترم وبدون این که یک کلمه فرانسه بلد باشه در مورد شغلش و تحصیلاتش و ... به فرانسه مطلب حفظ کرد.(هر دو با هزار دلشوره )آماده سفری که فکر می کردیم تنها فرصت ما برای تغییری اساسی در روند زندگی مشترک 12 ساله مان است.

برای رفتن به سوریه و انتخاب آژانس برای گرفتن وزیا و هتل و بلیط و... بعد از کلی گشتن توی اینترنت از آگهی روزنامه همشهری یک آژانس پیدا کردید که برامون بلیط و غبره را بگیرد راستش اینقدر توی وبلاکگ های مختلف از سورزیه بد نوشته بودن که به دلهره ما هی اضافه میشد .به آژانسی  هم قسم و آیه که هتل تمیز برامون بگیره .اون هم هتل سمیرامیس را گرفت.گفت 4 ستاره است. ضمنا چون گفته بودن تو محل مصاحبه بچه راه نمی دن ما هم همین یک دختر را داریم. و به دلایلی که قبلا ذکر شده ایشان به جانمان بسته است گفتیم نمی شه اون باید بیاد بنابزاین مامان عزیزم هم که معمولا آماده برای مسافرت است گفت من هم میام .(البته من خیلی خوش حال شدم که اومد چون مامانم فوق العاده انرژی مثبت داده ضمنا مواظب دخترمون هم هست) من فکر می کردم هتل های سوریه خیلی کثیفه برای همین کلی ملافه و... برداشته بودم(که اصلا به در دنخورد چون هتل خیلی هم تمیز بود)

روز سفر:

من یک کیف پره مدارک همرام بود که خیلی سنگین بود هر چی مدرک داشتیم از دیپلم و لیسانس و فوق و ... تا پایان خدمت و سندو قبال ازدواج وشناسنامه و.....باترجمه ومدارک فدرال همه روی دوش بنده بود که از ترس اینکه گم بشه ازخودم جدا نمیکردم حتی تو هواپیما هم نذاشتم بالا و توی بغلم نگه داشتم.

رسیریم سوریه :سوریه از نظر شهر سازی خیلی سطحش پایین است فرودگاهش هم مثل شهرستان های ایران می مونه اما...

به نظر من مردمی بسیار مهربان داره. مردم شاد هستند و آزاد

باحجاب وبی حجاب کنار هم تازه باحجاباشون سرخ صورتی سبزو .... می پوشن (البته شیک نیستند )

روز اول که از اضطراب نفهمیدیم چطوری گذشت

روز دوم ==مصاحبه محل مصاحبه به هتل خیلی نزدیک بود  پیاده 10 دقیقه

نیم ساعت زودتر رسیدیم (به خاطر حجم مصاحبه ها  محل مصاحبه توی هتل بود نه سفارت)

یک پسر جوان و خوش تیپ اسم من را صدا کرد

من و همسرم به همراهش سوار آسانسور شدیم  و رفتیم به اتاق مربوطه

هنوز فکر می کنم یک خواب بود که گذشت. آقای کنسول بسیار مهربان خوش برخورد بود و فرانسه بسیار آرام صحبت می کرد. سوالات مختلف و روتینی که می پرسند را از من پرسید و من هم مطابق آنچه حفظ کرده بودم پاسخ دادم.از همسرم پرسید فرانسه بلدی و اون هم هر چه حفظ بود گفت و بقیه را به انگلیسی پاسخ داد

نکته مهم این بود که کنسول بسیار خوش برخورد بود و در حقیقت قصد ضایع کردن ما را نداشت و با مهربانی پس از مدت نیم ساعت گفت: به شما تبریک می گویم شما پذیرفته شدید. اشک توی چشمای من جمع شده بود (نمیدانید من چه تابستانی را گذراندم)اصلا نفهمیدم کی پاییز آمد من و همسرم از تیر تا مهر را روی تقویم چوب خط می زدیم تا روز موعود برسد.

نمیدونم به خاطر دعا های دوتا مادر بزرگ گلم بود یا انرژی مثبت مامانم خواست خدا معجزه استادم و یا اندکی تلاش خودم به هر حال به خیر گذشت.

وقتی برگشتیم هتل مامانم گفت باید بریرم پیش حضرت زینب (البته خانوده ما مذهبی نیستند) ولی رفتیم .مقبره حضرت زینب را چون ایران ساخته در ست مثل اصفهان می مونه

شب هم مامانم به افتخار این پیروزی ما را دعوت کرد طبقه بالای هتلمون شام وخواننده عرب ورقص عربی و... سه تا آدم بزرگ و یک بچه 7 ساله شد400 دلار .شب خیلی خوبی بود

در اطراف هتل سمیرامیس جاهای خیلی خوبی هست .هم نزدیک بازار شام (که دیدنی )است هم کنار یک موزه خیلی جالب هست .هم یک پارک خوب نزدیکش است و یک خیابان که فروشگاه های لباسهای مارک دار و کافی شاپ های خیلی شیک داره

غذاهای سوریه هم خیلی خوش مزه هستند. به نظر من صنایع دستی شون هم خیلی خوشگله

توی بازار هم یک بستنی فروشی دارن که خیلی معروفه و همه سران کشور ها که میان سوریه اونجا بستنی می خورن .مکانی قدیمی و سنتی است.بستنی شون هم خیلی خوب بود

محله مسیحی ها هم خیلی جالب بود و یک رستوران به نام آذربایجان داشت که خیلی دنج بود

نکته عجیب این بود که اکثرا قلیونی هستند حتی بچه ها ی کوچک (من چون اساسا مخالف دود هستم از این موضوع خوشم نیامد) ولی مامان جونم حالی فرمودندچون ایشون هم از قلیون خوششون میاد

سرتون را درد نیارم سفر خوبی بود .

می خوام بگم سوریه اون قدر ها هم که می گن بد نیست.درسته سطحش از نظر ساختمان و ... پایین تر از ایرانه ولی خوبه اون هایی که مصاحبه دارن از سوریه نترسن مثل من. هتل های 4 ستاره به بالا تمیز و خوب هستندولا اقل هتلی که ما بودیم تمیز بود ت.ی اتاق هم SAFTY BOX  داشت.

در حال حاضر هم اگر از حال ما بخواهید منتظر جواب چک اف بی ای هستیم که ببینند ما جز تروریستا هستیم یا نه .