گلباران

شمارش معکوس برای شروع یک زندگی جدید
نویسنده : - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۸
 

متاسفانه روز به روز شرایط برای همه سخت تر می شه . دیگهIOM بلیط نمی ده و مجبور شدیم از بیرون بلیط رزور کنیم .برای اواخرآوریل بلیط یک طرفه به مونترال با لوفتانزا حدود 1100000 تومان +ویزا ترانزیت حدود 100 دلار در می آید و با BD  که ویزا ترانزیت نمی خواهد حدود 970000 تومان برای هر نفر البته هنوز قیمت دقیق را نمی دونم.

چمندون هام رو خریدم و قراره زیاد بار کشی نکنیم و قرار نیست از لحاف و بالش تا سیر و پیازبا خودمون ببریم .

فقط لباسهای نو و بدرد بخور کتاب های مورد نیاز وکمی هم سبزی و زرشک و آجیل ....

هیچ لباسی این جا نمی خرم . ملافه وحوله و دمپایی هم نخواهم خرید. کاسه و بشقاب و قابلمه و ... هم همین طور

هر چه سبک تر بهتر (حالا ببینم تا روز آخر  همین ها چند تا چمدون می شه)

اخیرا یکی از دوستامون که 5 سال ونکوور زندگی کرده و به سلامتی پاسپور تهاشون را گرفتند برگشتن و ایران زندگی می کنند

تشریف آوردن خونمون و تقریبا 3 ساعی تو دل من را خالی کردند. از کانادا یک جهنم با مردمانی بدبخت به تصویر کشیدند و دولتی که همه را استثمار می کنه و ....

آخر سر هم گفت اونجا یک خونه 475000 دلاری خریده که 5 ٪ را نقد  و بقیه را قسط برداشته

گفت وسایل خونه و همه چیز خریده و قسط هایش را جوری ترتیب داده که از یک سال بعد از خرید پرداخت کنه

از مشکلات فرزندش گفت که واقعا جالب بود. اینکه اونجا تو مدرسه مرتب ورزش می کنند و از امتحان خبری نیست در حالیکه الان خیلی خوش حال هستند چون از وقتی برگشتن پسرش هر روز امتحان داره

از این ناراحت بود که به بچه ها از کودکی کار کردن را یاد می دهند . مثلا گفت همسایه نادانشان به پسرش گفته  اگه ماشینم را بشوری5 دلار  بهت می دم

یا مثلا پسرش تو مدرسه این مشکل را داشته که فوتبال دوست داشته یک بچه دیگه هاکی و ... برای همین پسرش نمی تونسته انتخاب کنه که چه ورزشی انجام بده

این ها که گفتم شوخی نبود و واقعا گله داشت

دستاش هم پینه بسته بود و گفت از بس کار سخت انجام داده .حداقل 14 بار گفت که خیلی کار های سخت انجام داده

البته گفت با این کار های سخت ماهی حدود 7000 دلار در آمد داشته و خودش و خانمش هر دو ماشین مدل بالا داشتند .گقت از روز اول با خانمش شرط کرده که حق نداره کار کنه و فقط باید بچه را ببره مدرسه و بیاره .(فکر می کنید بعدش چی شده ! خانمش از بس مونده تو خونه و هیچ کاری نکرده افسردگی شدید گرفته)

گفتم چرا کار نکرده؟ گفت اخه ما ریشه داریم. گفتم تو چی ؟ گفت:تعصب ایرانی!!!!!!!

پرسیدم اصلا چرا رفتید کانادا ؟ انگیزتون چی بود؟ گفت همه می رفتند ما را هم جو گرفت تصمیم گرفتیم بریم. اون موقع هم نه IELTS ی بود نه مصاحبه ای. برای گرفتن ویزا هم مثل الان مجبور نبودند دوباره برن سوریه یا با پست بفرستند و تا پاسشون برگرده از دلشوره بی حال بشن

بهر حال بعد از همه حرفاشون من نفس راحتی کشیدم چون

کی تو ایران با پرداخت 5٪ قیمت یک خونه صاحب خونه می شه

تو کدوم مدرسه به سلامت روحی بچه ها توجه می شه و به ورزش اهمیت داده می شه

کجا ی اینجا تو مدرسه به بچه حق انتخاب می دن

کجا ی اینجا به بچه ها روی پای خود ایستادن را یاد می دن

و من نه خونه 500000دلاری می خوام نه ماشین آخرین مدل نه بی تاب دیسکو  و ...

یک آپارتمان کوچک ولی تمیز توی یک محله آروم جایی که بتونم راحت نفس بکشم اکسیژن استنشاق کنم نه سرب

جایی که به من بعنوان یک انسان احترام بگذارند

آزاد باشم تا.....(وقتی باد به گردن آدم می خوره و موهای آدم پریشون می شه خیلی لذت بخشه)

اگر مالیات می دم خدمت هم دریافت کنم

برای یک بار در زندگی این فرصت را داشته باشم که تو یک دانشگاه واقعی درس بخونم

در آمد 7000 دلاری هم نمی خوام و حاضر نیستم توالت بشورم یا بار بری کنم

و دلم می خواد دختر کوچولوم وقتی میره مدرسه موهای قشنگشو براش ببافم و گل سر بزنم نمی خوام مقنعه سرش کنه

همین دیگه چیزی نمی خوام و....

راستی فقط مامانم و خواهرم .اون ها رو هم می خوام .می خوا م پبشم باشن.؟؟این آخریش مشکل داره وبزرگترین مشکلم همینه.

نظر شما چیه؟