گلباران

هالوین در مونترال
نویسنده : - ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٩
 

سلام به همگی

دیشب اینجا هالوین بود واین اولین هالوین عمرم بود بالاخره من هم در سن ٣۵ سالگی هالوین را دیدم.بدون اغراق خیلی ذوق زده بودم و فکر کنم کودک درونم بدجوری پریده بود بیرون

اساسا من از سنت هایی که شادی آفرینه خوشم میاد تو ایران هم که بودم کریسمس وشب یلدا را با هم جشن می گرفتم. یک میز انارو حافظ  و ... یک میز هم درخت کریسمس و جوراب و ..... بخصوص که تولد دخترم در همین ایامه.همیشه مهمونی می دادم.

اینجا هم از یکی دو ماه پیش حال و هوای هالوین بود .دخترم تو مدرسه جشن داشتن و برای همین برای اون لباس  و تجهیزات مربوطه را خریدیم. خودم هم از رو نرفتم و برای خودم هم کلاه  و... خریدم و جادوگر شدم. خوب  بگذریم از اینکه ما اینجا کار نداریم هنوز و این جور خرج ها کمی تا قسمتی نباید انجام بشه ولی من نتونستم خودم رو کنترل کنم.و جادوگر شدم .ضمنا من تو مدرسه دهخدا که کلاس فارسی داره درس می دم.برای همین اونجا هم جشن بود و من به عنوان خانم معلم نباید از شاگرد هام کم نمی آوردم.  چون بچه ها خیلی براشون هالوین مهمه.خلاصه دیشب ما حاضر شدیم با دخترم و همسر محترم ساعت ۶ رفتیم تو خیابابون. اینجا بچه ها در خونه ها یی که تزیین شدن در می زنند و شکلات و آبنبات و .. می گیرند .تقریبا شبیه قاشق زنی.

تقریبا از هر ۴ تا خونه یکشون برای هالوین تدارک دیده بود.دیشب دخترم ٢ ساعت تو کوچه های اطراف خونه می چرخید در خونه ها رو می زد و شکلات می ریخت تو کیسه مخصوص هالوینش. یکی از همسایه ها که سال هاست مقیم اینجاست و بلغاریه به من گفته بود کیسه اضافی ببر چون جا کم می آری

 خلاصه فکر کنم به اندازه ٣ کیلو شکلات و آبنبات جمع کرد.دیگه خودش خسته شد و گفت برگردیم.وقتی آمدیم خونه این شکلات ها رو ریخت رو کاناپه. خیلی هیجان زده بود.راستش مامانش هم هیجان زده شده بود.

می خوام بگو مردم اینجا چقدر شادن و برای خوشحالی بچه ها همه خودشون را آماده کرده بودن. بیشتر خونه ها افراد مسن بودن و با مهربون در خونشون را برای بچه ها باز می کردن. اسسا احساس نمی کردم تو یک شهر بزرگم. انگار همه آشنا بودن و مال یک ده کوچولو. حس جالبی بود.

فکر می کنم یک وقت هایی هم خوبه آدم در لحظه زندگی کنه و به آینده فکر نکنه.

دیشب مونترال در هالوین خیلی خوشگل بود.مونترال دوست دارم با همه چیز های خوبت و بعضی وقتها هم برای تازه مهاجر ها ...

در ضمن اینجا هوا داره زمستونی می شه و دیگه سرد شده.حالا باید سرماش رو هم تجربه کنم.خوبی مهاجرت تو سن من (٣۵) اینه که تو سنی که دیگه تقریبا همه چیز روتین شده  همسرت معلومه کیه .تکلیف بچه دار شدنت هم معلوم شده و درس خوندنت هم دیگه یا تموم شده یا آخراشه .کار و شغلت هم معلومه .یکهو همه چیز عوض می شه و تو باید کلی چیز جدید تجربه کنی.راستش من احساس می کنم ١٠ تا ١٢ سال کوچک تر شدم. نمی دونم چرا؟؟ عین بچه ها ذوق می کنم.

راستی یکی دو روزه مغازه ها دارن تدارک کریسمس را می بینند. کلی درخت و .. گذاشتند.

راستی یادم رفت بگم .ترم اول کلاس فرانسه تموم شد . یک هفته تعطیل بودیم و فردا ترم جدید شروع می شه


 
 
دخترم و زبان فرانسه
نویسنده : - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٩
 

یکی از دوستان خواسته بود راجع بع پیشرفت زبان دخترم بنویسم.

عرض کنم خدمتتون که اساسا بچه ها اینجا مشکلی ندارن. همه مشکلات مال ما بزرگه هاست. دخترم الان بعد از دوماه تقریبا جملات ساده را میگنه و درست هم می گه کلی هم لغت و ... یاد گرفته تو خونه تکلیف نداره و خلاصه پیشرفتش از مامان باباش خیلی بیشتر بودهلبخند

تو خونه جملات فرانسه بکار میبره و با کمال تعجب انگلیسش هم  بهتر شده .تومدرسه مشکلی نداره و کاملا با بقیه ارتباط برقرار می کنه. بگذریم از اینکه سیل مهاجر ایرانی به مونترال در یکی دو سال اخیر باعث شده کلی بچه ایرونی تو مدرسشون باشه. فقط تو کلاس دخترم از 18 نفر 5 نفر ایرانی هستن

خوش باشید. مطمئن باشید بچه ها اینجا خوش هستند.