گلباران

شمارش معکوس تنها 5 روز مانده
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٩
 

دیگه تقریبا چمدون هامونو بستیم

و دارم خونمون را جمع می کنم و روی همه چیز پارچه می کشم

از اضطرابم کم شده

وکیلم برامون یک آپارتمان کوچک برای یک ماه اجاره کرده و کسی را می فرسته فرودگاه جلومون

اگه رفتم و دیدم همه چیز مرتبه حتما اطلاعات دقیق را می نویسم که شما هم استفاده کنید. ولی هنوز از عملکردشون ١٠٠ در ١٠٠ مطمئن نیستم

ظاهرا کسی هست که تمام کار هایی را که برای یک تازه وارد لازم است و نیاز به کمک هست انجام می دهند و مبلغی شارژ می کنند. هنوز از رقم دقیق مطلع نیستم من ١٣٠٠ دلار برای اجاره خونه مبله برای یک ماه و خدمات دادم هر زمان که خونه را دیدم و همه خدماتشون را هم انجام دادند می تونم قضاوت کنم .

اگه عمری باقی باشه احتمالا پست بعدی را در مونترال می نویسم؟؟؟

تابعد.....


 
 
مقدار بار با پرواز bmi
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٩
 

سلام

امروز حالم خیلی بهتر شده.فکر کنم دلیلش اینه که دوباره مشغول کارام شدم و فرصت فکر کردن ندارم

دیروز یکی از از دستان مرا به شک انداخت.در مورد مقدار باری که با پرواز bmi  می تونیم ببریم

من امروز از دفتر bmi در تهران سئوال کردم

گفتند از ایران به کانادا  هر نفر 2 تا 23 کیلو .

خوش باشید

 


 
 
کمتر از سه هفته مونده
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٩
 

تا کمتر از سه هفته دیگر من ایران را ترک خواهم کرد.

از ٢۵ اسفند تا ٨ فروردین رفته بودم شمال پیش مامان بزرگم .تمام تلاشم را کردم که ذهنم را در زمان حال نگه دارم و به آینده اصلا فکر نکنم .خوشبختانه موفق شدم .سخت ترین لحظه سفر خداحافظی از مادر بزرگم بود که خیلی خیلی دوستش دارم. اصولا من خیلی زود گریه میکنم .ولی پدر خودم را درآوردم تا جلو مادربزرگم اشک نریزم .

مادر بزرگم می گقت ممکنه من دیگه تورا نبینم واین حرف من را آتیش می زنه ولی چه کنم

الان نمیدونم اون همه شور و اشتیاق برای رفتن, ۴ سال انتظار برای این لحظه کجا رفته

ترس شدیدی تمام وجود من را گرفته .تمام مدت دلشوره دارم وتپش قلب.شبها هم نمی تونم بخوابم.

نمیدونم، تا حالا این جوری نشده بودم.

دلم نمی خواد این روز ها بگذره . از دو ماه پیش چمدون هام را گذاشته بودم تو پذیرایی و هی توش لباس و .. می ریختم ولی الان که موقع جمع کردن شده دستم نمی ره کاری کنم.

باورم نمیشه چرا اینجوری شدم.

اعتماد به نفسم را از دست دادم.بخصوص که دیگران تا من را می بینند می گوینند برنامه ات چیست .اونجا کار داری؟ اوضاع اقتصادی بده ؟ .....

برای من هم که همه چیز علامت سئواله. ادامه درسم ,کارم , کار همسرم ,عکس العمل دخترم ,و ..... یک دنیا علامت سئوال

بهر حال از فردا ١۴ فروردین باید بقیه مدارک لازم و چیز هایی را که لازم دارم جمع کنم .شاید اگر سرم گرم بشه حالم بهتر بشه.

واقعا راست می گن آدم خودش را هم نمی شناسه .من چنین حسی را تجربه نکرده بودم و اصلا فکر نمی کردم نزدیک رفتن این جوری بشم.فکر می کردم نزدیک سفر بشکن می زنم ولی ....

فقط می دونم  راهی را که شروع کردم باید و باید تا آخر برم با تمام سختی ها